این ماجرا گذشت تا اینکه 6 ماه بعد توفیق یافتم برای اولین بار راهی سفر خانه خدا بشوم.در آن سفر باارزش که بعدا خاطراتی از آن را نقل خواهم کرد، بارها به یاد آن راننده افتادم. در حالی که اصلا نام و نشانی از او در ذهن نداشتم. نه میدانستم اسمش چیست و نه هیچ اطلاعاتی از او داشتم. اما بارها در اماکن مختلف اورا یاد کردم و اگر اشتباه نکرده باشم برایش نماز هم خواندم. راستی آدم چقدر باید خوش سعادت باشد که در چنین اماکن مقدسی از او یاد کنند. من اگر یک بار دیگر هم او را ببینم اصلا نمی شناسم. ولی همیشه به یاد این حرکتش هستم. خدا توفیق دهد ما هم در کار و حرفه خودمان حداقل گهگاه رضایت خدا را بر خواسته خودمان ترجیح دهیم.
وسط جلسه تلفن همراهم به صدا درآمد. آن طرف خط یکی از بهترین دوستانم بود. ناچار بودم خیلی آهسته حرف بزنم. از من خواست اگر امکان دارد از جلسه بیرون بروم تا بتوانیم راحت تر با هم صحبت کنیم. بیرون که آمدم گفت: علیرضا و امیرحسین عکس دارند؟ پرسیدم چه جور عکسی و برای چه کاری؟ فرصت نداد سؤال بعدی را مطرح کنم. بلافاصله گفت: اسمتان را برای سفر کربلا نوشته ایم. شما برای زیارت کربلا دعوت شده اید. فردا صبح این مدارک را برسان تا ترتیب کار را بدهیم. پرسیدم: هزینه این سفر چقدر است و چطور باید پرداخت کرد؟ جواب داد: نگران نباش، کسی که جواز این سفر را امضاء کرده، فکر همه جا را هم کرده است. بخشی از هزینه این سفر را قبل از سفر می پردازید، بقیه را هم اقساط به حساب می ریزید. گفتم" شما هم که انشاء ا... هستید؟ گفت: اگر خدا بخواهد من، شما و یکی دیگر از دوستان با خانواده هستیم.
از آن ساعت تا لحظه اعزام به عتبات حس و حال عجیبی داشتم، یک عمر در آرزوی این سفر بودم. هربار کسی عازم می شد، من حسرت می خوردم. بارها برای این سفر قدم برداشتم اما انگار هنوز دعوت نامة ما امضاء نشده بود. حالا این دعوتنامه را برای جمع خانوادة ما صادر کرده بودند. بالاخره لحظه موعود در زمستان ۱۳۸۲ فرا رسید. مشتاقان زیارت بارگاه ملکوتی و سید و سالار شهیدان سر از پا ناشناخته سوار بر مرکب عشق شدند. یک مجموعه متنوع ،اهل کاروان را تشکیل می داد.
نیروی خدماتی، کارگر ساده، نگهبان، کارمند اداری، کارشناس، مدیر و خلاصه از هر طبقه اجتماعی در این جمع حاضر بود. ۶ کودک هم در قلب کاروان حضور داشتند. اما ستون خیمه این کاروان خودش همراه ما نیامد. هر شخص دیگری بود رضایت نمی داد از اعتبار و شخصیتش خرج کند، قافله ای را روانه سازد، اما خودش اینجا بماند. حتی از اهل خانواده اش هم کسی را روانه نکرد. او که باعث و بانی این سفر بود می توانست چند سهمیه را برای خودش نگه دارد. هیچکسی هم معترض نمی شد. اما چنین نکرد و کاروان راهی عتبات عالیات شد.
شگفتا و عجبا که آن سید جلیل القدر نیامد، اما در همه جای این سفر حضور داشت. بارها به چشم خود دیدم که در صحن و سرای سیدالشهداء (ع)، ابوالفضل العباس (ع)، بارگاه مولای متقیان، حرمین شریفین کاظمین و عسگریین و جوار قبور مطهر سلمان فارسی و جابربن عبدالله انصاری در مدائن به نماز ایستاده است. توفیق حضور در هر مکان مقدسی را که پیدا می کردیم، او هم کنار ما بود. نه تنها خودش، بلکه خانواده اش، والدینش و حتی دو برادر شهیدش سیدضیاء و سید مجید هم آنجا بودند. یکی نماز می خواند. دیگری زیارت می کرد. سومی آرام آرام اشک می ریخت و آن یکی در فاصله یک هفته تا محرم الحرام در بین الحرمین سینه می زد. خلاصه هرکدام به ثوابی مشغول بودند. شگفت آور بود دیدن بزرگ مردی که نامش در گذرنامه جمعی ظاهری کاروان دیده نمی شد، اما در یکایک اماکن مقدسه و متبرکه حضور پیدا می کرد. او با ما بود تا این سفر رویایی به پایان آمد.
چند ماه گذشت. بار دیگر دوباره همان دوست عزیز و نازنین من تماس گرفت. این بار یک خبر مسرت بخش دیگر. پرسید: گذرنامه ات حاضر است؟ با این تصور که یک مأموریت اداری در پیش داریم، پاسخ مثبت دادم. دوباره پرسید: بچه ها هم گذرنامه دارند؟ گفتم: همین چندماه پیش برای آنها هم گذرنامه گرفتم. راستی چه خبر است؟ نفس در سینه ام حبس شده بود که ادامه داد: اسم شما برای سفر به مکه و مدینه نوشته شده است. اگر خدا بخواهد در ماه رجب یا شعبان زائر بیت الله الحرام هستید.
این را که گفت میان من و او یک سکوت معنادار فاصله افتاد. نه زبانم قدرت تکلم داشت، نه توان شنیدن داشتم و نه دیگر، چیزی را احساس می کردم. نمی دانم در این فاصله او حرفی زد یا نزد. من فقط از این جمله به بعد یادم هست که گفت: تعدادی از همان بچه هایی که باهم به کربلا رفتیم در این کاروان هستند. اینجا هم نیازی نیست پول سفر را یکجا بدهید. بخش کمی از هزینه ها را تا چند وقت دیگر همراه با این مدارک تحویل بدهید.
آری یک سفر دیگر آغاز شد. این بار هم آن سید بزرگوار که باعث و بانی این سفر بود و به خاطر جمعی دیگر از اعتبار، آبرو، شخصیت و مرام والای خود مایه گذاشت، کنار کشید. معتقد بود یک نفر عاشق دلسوخته هم بتواند به جای من، همسرم، فرزندانم و یا پدر و مادرم برود، باز یک نفر است. دوباره یک کاروان متنوع تشکیل شد و این بار هم، همان شش کودک در جمع قرار گرفتند. آنان این بار به عنوان زائران اباعبدالله (ع) به زیارت پیامبر گرامی اسلام (ص) می رفتند. لحظاتی قبل از پرواز، سید بزرگوار ما آمد تا جمع را بدرقه کند. برای آخرین بار یادآوری کرد و گفت: یادتان باشد کجا می روید. این که چقدر هزینه می کنید و هتل شما چند ستاره است به هر حال تا دو هفته دیگر تمام می شود. تنها دغدغه تان زیارت، نماز و دعا باشد. یک التماس دعا و سفر آغاز شد.
این مرتبه اول نبود که آن عزیز یگانه راه سفر را برای دیگران هموار می ساخت و خود به ظاهر در ابتدای جاده می ایستاد و نظاره می کرد. بارها زمینه حضور در سفرهای زیارتی را برای افرادی فراهم آورد که شاید به دشواری می توانستند امکان عتبه بوسی اماکن مقدسه را داشته باشند. هم شنیده ام و هم دیده ام افرادی را که اگر چنین امکاناتی در اختیار داشتند، اولویت اول را به خودشان می دادند. اگر بعد از خانواده و بستگان درجه اول جایی می ماند، آن وقت به دوستان فرصت می دادند. دست آخر هم نوبت غریبه ها می شد.
باز هم در این سفر من به چشم خود دیدم که سید فرزانه ما در حرم پاک نبوی به نماز ایستاده بود، در مسجدالحرام طواف می کرد، کنار پنجره های بقیع زیارتنامه می خواند و در مساجد سرزمین وحی، قرآن تلاوت می نمود. این بار هم همسرش، فرزندانش، پدر و مادرش و شهیدین سید ضیاء و سید مجید هم او را همراهی می کردند. هرکدام از ما در هر سفر یک بار مسافر هستیم. اما سید دوست داشتنی ما در عتبات عالیات و عمره مفرده، به تعداد اهل کاروان حضور داشت. سرانجام این سفر هم با همه فرازهایش به پایان آمد و اهل کاروان به شهر و دیار خود بازگشتند.
اینک از جوانان ، میانسالان و کهنسالان زن و مرد این دو کاروان می گذرم و تنها به شش کودکی اشاره می کنم که در هر دو سفر حضور داشتند. از مهرناز، علیرضا، مهدی، هدی، علیرضا و امیرحسین سخن به میان می آورم.
... و حالا
هربار که این کودکان به نماز می ایستند و کعبه را مقابل خویش می بینند؛
هربار که از دریچه عکس و تصاویر تلویزیونی به اماکن زیارتی مکه، مدینه و عتبات سفر می کنند؛
هربار که پس از نوشیدن یک جرعه آب، عبارت زیبای "سلام بر حسین" را بر زبان جاری می سازند؛
هر بار که ...
ای زائر بی گذرنامه، سید محسن گلدانساز! تو در همه آن ثواب ها شریک هستی. اگر هربار ذره ای به میزان عشق و ارادت این کودکان نسبت به حق تعالی، دین مبین اسلام و معصومین بزرگوار افزوده شود که ان شاء الله می شود، تو شریک همه آن ها هستی.
راستی چه کسی بود که آن روز به ما می گفت: این کودکان را چرا با خود به کربلا، نجف، کاظمین، مدائن، مکه و مدینه می برید؟ اینان هنوز خیلی کوچک هستند و چیزی از این سفرها درک نمی کنند. من بارها پاسخ این سؤال را هنگام نوشیدن آب، پخش تصاویر و گزارش های تلویزیونی و اقامه نماز روی سجاده کوچکشان دریافت کرده ام.
چه سعادتمندی تو که دعاهای خیر هزاران محب اهل بیت را بدرقه زندگی دنیایی و آخرتی خویش کرده ای. هر کجا هستی دعاهای این۶کودک بدرقه راهت باد.
درست ودقیق خاطرم نیست که چه کسی،کجا و چه موقع به من گفت و یا شنیدم که اگر یک سال متوالی بدون وقفه بتوان سوره نبأ را هر روز تلاوت کرد، پروردگار بزرگ و مهربان توفیق زیارت خانه خودش را نصیب انسان می کند.از زمانی که این نکته را دانستم بارها تصمیم گرفتم که این کار را انجام دهم،اما هر بار به دلایلی نمیتوانستم این سوره را مرتب و پشت سرهم در هر روز بخوانم. شاید سال 79 یا80 بود که تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم و در این ماجرا از خداوند هم یاری خواستم. شروع کردم و به لطف خدا هر روز این سوره را می خواندم. ابتدا از روی قرآن و کم کم با تکرار زیاد توانستم آن را از حفظ بخوانم. طوری که هر روز وقتی از منزل بیرون می آمدم تا به سمت محل کارم بروم، این سوره را تا به خیابان اصلی نرسیده تمام می کردم.یک سال گذشت اما هیچ اتفاقی نیافتاد. خیلی تعجب کردم . نسبت به آنچه که در باره این سوره شنیده بودم اطمینان داشتم،اما علت تحقق نیافتن سفر حج را نمی دانستم.
چند سال گذشت تا اینکه با عنایت پروردگار و تماس یکی از دوستانم یعنی آقای محمد ناصری بدون این که خودم برای ثبت نام حج عمره اقدام کرده باشم توفیق دست داد تا به اتفاق همسر و فرزندانم و جمعی از دوستان که با تعدادی از آنان کربلا رفتیم راهی این سفر بشویم. شهریور سال 1383 همزمان با ایام ماه مبارک رجب به مدینه رفتیم و ایام ولادت امام علی (ع) را در جوار حرم نبوی بودیم.ناگهان در آنجا به خاطرم آمد که خودم از خدا و حضرت رقیه(س) خواسته بودم اول به زیارت امام حسین (ع) بروم و سپس به زیارت خانه خدا بروم. این قضیه خودش ماجرایی دارد که بعدا آن را مینویسم.
راستی که در هر کاری حکمتی نهفته است. من کجا تصور می کردم که بتوانم همراه خانواده ام راهی این سفر بی بدیل شده و چنین توفیقی کسب نمایم. همه مخارج آن سفر طوری جور شد که خودم هم باور نمی کردم. خدا پدر و مادر باعث و بانی این سفر یعنی سید محسن گلدانساز را بیامرزد و دو برادرش را مهمان همیشگی رسول الله (ص) و خاندان مطهرش قرار دهد و او را عاقبت به خیر کند.
چشمم که به گنبد منور سیدالشهدا (ع) افتاد در حالی که دست کوچک امیر حسین را در دستم داشتم خطاب به آن حضرت عرض کردم:" من گواه عشق پدرم به شما هستم . خاطرم هست روزی کسی از پدرم پرسیده بود .اسم پسر اول شما محمد حسین ونام پسر دوم تان محمد حسن است. درحالی که امام حسن (ع) بزرگتر از امام حسین(ع) بودند. اگر قرار بود شما بر اساس نامگذاری این دو بزرگوار عمل کنید باید پسر بزرگتان را محمد حسن و بعدی را محمد حسین اسم می گذاشتید. پس چرا اینطور نیست؟ پدرم جواب داد:من به اسم حسین خیلی علاقه داشتم. همیشه دلم میخواست پسری به نام حسین داشته باشم . وقتی اولین فرزندم پسر شد نام محمد حسین را برایش انتخاب کردم. ترسیدم پس از او دیگر خداوند به من پسر عنایت نکند و داغ اسم حسین به دلم بماند. به همین خاطر اولین پسرم حسین نام گرفت. وقتی بعد از او خداوند به من پسر دیگری عطا فرمود نام دومی را به خاطر علاقه به ائمه محمد حسن نام گذاشتم. "
با مرور این خاطره در ذهنم به آن حضرت عرض کردم : درست است که پدرم امروز نیست اما عشق او به شما باعث شد تا من امروز نام حسین را داشته باشم . در حالی که دست فرزند کوچکم امیر حسین را همچنان در دست داشتم باز عرض کردم: این امیر حسین هم شاید دلیلی باشد که من نیز ان شاء الله شما را دوست دارم. بعد از اینکه نام دومین فرزندم را امیر حسین گذاشتم بعضی ها به من می گفتند که دو اسم حسین در یک خانواده نمیتوان گذاشت. نمی شود هم پدر حسین باشد و هم پسر حسین. من به هرکسی که این حرف را زد در جواب گفتم: شما نمی دانید نام حسین چقدر لذت بخش است. من این محبت به حسین (ع) را از والدینم دارم. خیلی دوست داشتم که نام حسین در خانواده ما بماند.
سپس همراه با هردو فرزندانم یعنی علیرضا و امیر حسین به داخل حرم امام حسین (ع) رفتیم. داخل حرم کنار ضریح زیبای آن امام همام نشستیم وبرای دقایقی شاید طولانی تنها چشم به مشبک های حرم دوختم.درآن مکان بیش از هر جای دیگر به داشتن نامم یعنی محمد حسین افتخار کردم. به فرزند دومم هم یادآوری کردم اینجا متعلق به صاحب اسمت است. شاید فردای قیامت مارا بخاطر برخورداری از نام زیبا و درخشان حسین مورد عنایت قرار دادند و توفیق یافتیم به برکت این نام از آتش عذاب گناهان و خطاهای خود رهایی یابیم. ان شاءالله
قبل از ظهر به جمکران رسیدیم. از همان بدو ورود کار را شروع کردم. با مردم , خدام مسجد و تعدادی از دست اندرکاران مسجد جمکران در بخش های مختلف مثل کتابخانه و دفتر ثبت کرامات به گفتگو نشستیم. شاید تا حدود ساعت 10 شب سرگرم کار بودیم. در این فاصله به جاهای مختلفی سر زدیم. شاید حوالی ساعت 10 بود که در اتاقک مربوط به دفتر نذورات نشسته بودیم. کسی مارا نمی شناخت . مسئولان مسجد جمکران هم خیلی ریز به ریز در جریان کار ما نبودند. شاید بیش از بیست دقیقه از حضور ما در آن دفتر بیشتر نگذشته بود که تلفن دفتر زنگ زد. مسئول دفتر گوشی را برداشت و با آن طرف خط چند کلمه ای صحبت کرد و بعد رو به ما کرد و گفت: شما دو نفر امشب شام مهمان حضرت مهدی (عج) هستید. من پرسیدم آن طرف خط چه کسی بود؟ ما کسی را در اینجا نمی شناسیم. کسی هم خبر ندارد که ما الآن اینجا هستیم. این تلفن از کجا بود؟
لبخندی زد و گفت: شما امشب مهمان امام هستید. بعد هم نشانی اتاقی را به ما داد و گفت به آنجا بروید و شام بخورید.
ما به همان نشانی که داده بود رفتیم. در را باز کردیم و وارد شدیم. اتاق کوچکی بود. آقایی پیش آمد و بدون هیچ پرسش و پاسخی سفره ای کوچک برای ما دو نفر انداخت و از ما پذیرایی کرد. من متحیر بودم در میان این شلوغی سه شنبه شب مسجد جمکران چه کسی مارا به این شام دعوت کرد.


