این احساس من است از هزاران رویداد تلخ و شیرین که در جهان هستی ثبت می شود
پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387 ساعت 09:46
    یک دفعه یادی از گذشته ها کرد.از آن روزهایی که در بازار شاگردی می کرد. از صاحب یکی از چلوکبابی های معروف بازار در ایام قدیم سخن به میان آورد.شاید چلوکبابی شمشیری بود.برایمان تعریف کرد و گفت: در آن روزگارهنگام ظهر که می شد،صاحب حجره قابلمه را زیر بغل شاگرد مغازه می گذاشت و او را روانه می کرد. شاگردان بسیاری مثل من قابلمه به دست می آمدند تا برای صاحبان حجره هایشان غذا بگیرند. آشپز روی تمام قابلمه ها یک تکه هم ته چین می گذاشت و بعد در آن را می بست. صاحب چلوکبابی شمشیری پیش از آن که قابلمه ها را تحویل بچه ها بدهد، با دست خودش یک لقمه چرب و نرم از آن ته چین را در دهان بچه ها می گذاشت. این کار همیشگی اش بود.او می دانست وقتی این قابلمه ها به حجره ها می رسد، لقمه چرب و لذیذش مال صاحب حجره است و شاگردها باید با حسرت خوردن دیگران را تماشا کنند. بنابر این همیشه مقداری ته چین برای شاگردها و پادوها کنار می گذاشت.

    راستی که بی حکمت نیست نام بعضی ها این چنین در میان مردم به نیکی جاودانه شده است.مردان و زنانی این چنین هنوز هم هستند. فقط باید کمی بیشتر بگردیم و جست و جو کنیم.

چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387 ساعت 14:22
 

همه مسئولان اتاق ها و بخش های مستقر در آن طبقه اداری زیر نامه را امضا کردند تا بدین واسطه آن نیروی خدماتی را اخراج کنند.ظاهرا" بهانه این بود که آن خانم خدماتی به درد آنها نمی خورد.بنابر این نامه ای تهیه کردند و جملگی زیر آن را امضا زدند تا امور اداری ترتیب کار را بدهد. در این میان فقط یک نفر این برگه را امضا نکرد. حتی به همکار هم اتاقی خودش هم سپرد که این برگه را امضا نکند.کسی که نامه را تدوین کرده بود او را خطاب قرار داد: چرا شما مخالفت میکنی؟ شما ه م امضا کنید کار تمام است و این خانم به امور اداری فرستاده می شود تا از اینجا برود. آن مرد که در آستانه بازنشستگی قرار داشت و سالها تجربه اندوخته بود جواب داد: خانم محترم! من در طول سال های کارم تا امروز نان کسی را آجر نکرده ام. من نمی توانم باعث بیکاری این خانم خدماتی بشوم. اشکال و ایرادی هم که در کار این خانم نیست. پس چرا باید...؟

چند روز بعد وقتی به اداره آمد متوجه شد که آن خانم دیگر در طبقه آنان نیست. سراغ مدیر اداری رفت و به او گفت: من این برگه را امضا نکرده ام شما هم تصمیمی بگیر که دعای خیر پشت سر خانواده ات باشد. فردای آن روز وقتی به اداره رفت متوجه شد که آن همکار خدماتی در طبقه دیگری از ساختمان مشغول به کار است. فقط سلام کرد و به اتاق خودش در طبقه پایین رفت. احساس شادمانی می کرد که با امضا نکردن یک نامه، باعث شده بود تا همچنان از این اداره ، لقمه نانی به سفره آن خانم و خانواده اش برسد.

سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 08:04
وقتی خبر انتقاد مراجع ازگرانی را در صفحات چند روزنامه خواند،ناگهان مثل یک بمب در وسط اتاق منفجر شد و با حرارت زیاد گفت:حالا ما مانده ایم با مادرمان چکار کنیم.هر سال همه بچه ها فکرهایمان را روی هم می گذاریم و پول اجاره خانه اش را هر طور شده جفت و جور می کنیم تا مادرمان بتواند در آن آپارتمان 50 – 60 متری زندگی کند. هنوز هیچی نشده صاحبخانه 120 هزار تومان برای دوره بعدی طلب کرده و گفته چون به پول نیاز دارم یا این مبلغ را هر ماه به کرایه اضافه می کنید و یا 4 میلیون به پول پیش خانه اضافه کنید. اگر هم میسر نیست سر موعد تخلیه کنید و بروید.

گفتم: مگر مجبور هستید همان خانه را اجاره کنید. سراغ یک خانه دیگر بروید.

خنده ای از روی ناراحتی کرد و گفت: هر کجا برویم همین است. تازه اینجا برای ما با این درآمد اندک بهترین بود. ما بچه ها هر سال پول روی هم می گذاریم تا مادرمان بتواند اجاره نشین باشد.

دوباره گفتم: خانه شما یا خواهرتان...

گفت: نه، صحبت آنجا را نکن. هر کدام از ما گرفتاری های خاص خودمان را داریم. همسر من ...

دوباره پرسیدم: حالا بالاخره می خواهید چکار کنید؟ اگر صاحبخانه کنار نیامد و پول مورد نظر هم جور نشد، آن وقت....

سرش را پایین انداخت و گفت:آسایشگاه سالمندان.شاید در شرایط فعلی بهترین گزینه باشد. اگر ناچار باشیم باید مادرم را به آنجا بسپاریم. ما همین الآن هم از مخارج زندگی خودمان کم کرده ایم. اگر پارسال در ماه یک بار گوشت می خریدیم حالا باید هر 45 روز یک بار گوشت بخوریم. بقیه موارد زندگی هم به همین نحو است.

متحیر مانده بودم چه راهکاری پیش پای او بگذارم. مردی که یکی از هنرمندان کشور ماست و بچه ها آثارش را بارها به تماشا نشسته اند. کسی که خودش پدر بزرگ است حالا در مورد مادرش به چنین تنگنایی رسیده است. راستی که چه کرده ایم با این اقتصاد بی نظیرمان.افزایش روزافزون آمار حوادث ارتباط مستقیمی با اوضاع و احوال مردم جامعه دارد.اگر فردا این مادر هم به جمع ساکنان خانه سالمندان اضافه شد تعجب نکنید.من پیشاپیش دلیلش را برایتان تشریح کرده بودم.

دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1387 ساعت 13:48
مدیر روابط عمومی از طریق تلفن داخلی زنگ زد و گفت:یکی از همکارانمان در شهرستان قم فرزندانش را در یک حادثه غم انگیز از دست داده است. شاید هم گفت داغدار دو فرزند خویش است. اشتباه در تعداد از من است. به هر حال گفت چیزی بنویس تا به امضای من یا مدیر سازمان برایش بفرستیم. وقتی این خبر ناگوار را به من داد  تا چند دقیقه اصلا ذهنم کار نمی کرد  چه رسد به اینکه بخواهم چیزی بنویسم. بعد به خودم گفتم  کسی که فرزند ندارد در باره فرزند هیچ نمی داند. هر قدر هم که ادعا کند احساس پدر و مادر را درک نمی کند. من خودم دو بچه دارم. وقتی تلفنی خبر از آن حادثه داد تا مدتی نتوانستم حتی کلمه ای روی کاغذ بیاورم. فقط خودکارم را حرکت می دادم وخط می کشیدم و بعد دوباره از اول تکرار می کردم.مدتی گذشت تا این که توانستم این گونه بنویسم:
     
سرکارخانم.....
      
مسئول محترم امور.........
     
بپذیریم که هر بامداد هنوز هم خورشید از شرق طلوع می کند.
     
باور داشته باشیم که همچنان گنجشک های کوچک هر قدر هم که هوا سرد باشد بر روی شاخه ها می نشینند و آواز سر می دهند.

       همچنان ابرها با سخاوت می بارند و غروب در چشمان آنکه همه چیز را از لطف خدا می داند زیباست.

       شب ظاهرش تاریک است اما هنوز مهتاب هست تا راهمان را درکوچه های زندگی گم نکنیم .

       هنوز هم ستاره ها هر شب از اوج آسمان به ساکنان کره خاکی لبخند می زنند.

       می دانم که چنان سخت است که در وصف نمی گنجد.

       باور دارم که در لحظه لحظه های زمان با یاد دلبندهایتان روزگار می گذرانید.

       یقین دارم اگر همه مخلوقات و آفریده های دیروز و امروز را هم عطا کنند  جای یک بوسه مادر روی گونه های فرزند را نمی گیرد.

       اما...

       آن که مهر بی همتای مادری را آفرید صبر را هم خلق کرد.

       دیروز فرمان داد 9 ماه تحمل کن و درد تولدش را شیرین بپذیر.

       امروز امر می کند بر تولد دوباره اش هم شکیبا باش.

       آنان که تا دیروز در زمین مهمان تو بودند اینک در آسمان نزد من سکنی گزیده اند.

       اگر خوب نظاره کنی هر بامداد با طلوع آفتاب خانه ات را روشن می سازند.

       اگر دقیق گوش بسپاری  صداهایشان را از پشت آواز گنجشک ها خواهی شنید.

       یادشان همچون ابر سخاوتمند در زندگی ات جاری است.

       آن مهتاب که هنوز راه بر تو نمایان می سازد چراغی است که من در دستان میوه های دل تو نهاده ام.

       هر شب که دلت به سوی آنان پر کشید سربه آسمان من بلند کن و ستاره هایی را که ثناگوی من هستند به نظاره بنشین دردانه هایت را خواهی دید.

       آنان مهمان عرش کبریایی من هستند.

       من خود خالق تو هستم.

       پس یقین بدان از مادر با آنان مهربان تر خواهم بود.

                                                        ***

وقتی که یادداشت کوتاهم تمام شد برای دقیقه ای خود را جای او گذاشتم. بعد از خود پرسیدم اگر این چند خط را خطاب به تو نوشته بودند چه اتفاقی می افتاد؟ آیا آرام می شدی یا ....

      هیچ جوابی برای این سوال نداشتم  فقط از خدا خواستم دیگر کسی از من نخواهد چنین چیزی بنویسم.

چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386 ساعت 16:27
  چند سال پیش به دعوت یکی از دوستانم برای انجام یک پروژه به مدرسه ای در غرب تهران رفتم.مدرسه ای غیر انتفاعی که ورود به آنجا از طریق گزینش انجام می شد. ظاهر مدرسه و برنامه های آن نشان می داد که در اینجا به برخی نکات حساس هستند. یکی از موارد این بود که دانش آموزان نباید در منزل ماهواره داشته باشند. یعنی اگر مسئولان مدرسه متوجه این قضیه در مورد هر دانش آموزی می شدند, آن شخص باید پاسخگو می بود و احتمالا" راه مدرسه دیگری را در پیش می گرفت. یک روز بر حسب اتفاق در یکی از ایستگاه های مترو با چند نفر از دانش آموزان همان مدرسه روبرو شدم. آنان مرا نمی شناختند ولی من می دانستم که این بچه ها شاگردان همان مدرسه هستند. صحبت شان بر سر برنامه های ماهواره بود و از فیلم ها و برنامه هایی که دیده بودند برای هم تعریف می کردند.

با دیدن این صحنه به یاد آن دختران دانش آموزی افتادم که به محض دور شدن از مدرسه ، چادرهایشان را جمع کرده و در کیف خود می گذارند.دختر دانش آموزی که به محض رسیدن به کوچه مدرسه چادر بر سر می کند و با دور شدن از آن دوباره تغییر وضعیت می دهد، به این نوع پوشش اعتقادی ندارد.آن پسران و این دختران هیچکدام مقصر نیستند. رفتارهای ریاکارانه بزرگ تر هاست که بچه ها را هم به این سمت سوق می دهد.جامعه ما  به ظاهر افراد و اجتماع بیشتر از باطن آدم ها بها می دهد.

   چندی قبل یکی از آشنایان دنبال مدرسه ای غیرانتفاعی و  اسلامی برای فرزندانش می گشت. او می گفت فرزندانم در این نوع مدرسه ها بهتر تربیت می شوند. لااقل بچه ها در این نوع مدارس فحاشی و حرف زشت نمی زنند. یک روز همین تصور و نگاه او را با یکی از اساتید برجسته روانشناسی دانشگاه در میان گذاشتم. او در جوابم گفت: فرزندتان در بهترین مدرسه های اسلامی هم که درس بخواند باز هم باید وارد اجتماع بشود. در اجتماع این حرف ها بوده و هست و باز هم خواهد بود. من هم که استاد دانشگاه هستم همان حرف ها را بلدم. شما هم بلد هستید و دیگران هم بی اطلاع نیستند. اما مهم این است که از این حرف ها و کلمات استفاده نکنیم. شما بخواهید یا نخواهید فرزندتان رکیک ترین واژه ها را دیر یا زود می شنود و ممکن است یاد بگیرد. اما مهم آن است که این واژگان را بر زبان جاری نسازد.کاش به آدم ها ی جامعه و فرزندانمان اجازه می دادیم خودشان باشند. نهاد و فطرت انسان ها پاک است. هیچ انسانی شرارت،ظلم،نامردی، خیانت و دورویی را به ذاته دوست ندارد. این عملکرد مربیان و معلمان زندگی و اجتماع است که کودکان، نوجوانان و جوانان را به سمت تزویر و ریاکاری سوق می دهد. کاش این را باور داشتیم و رفتارمان را تصحیح می کردیم.

چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386 ساعت 00:31

 

سایت های خبری در اینترنت، روزنامه ها و مطبوعات و حتی آرشیو صدا و سیما را که مرور کنید، الی ماشاء الله سمینار، کنفرانس ، کنگره و جشنواره پیدا می کنید. خیلی از این برنامه ها با خودشان عنوان اولین را یدک می کشند. اولین هایی که فقط خواسته اند نامی از آنان در میان باشد، بی آن که دومین یا سومین داشته باشند. یعنی یک بار آمده اند وسط میدان و بعد هم به سرعت آمدنشان از عرصه بیرون رفته اند. نمی دانم چه اصراری هست که به مخاطب بگویند ما اولین هستیم. یعنی تو بدان که به واسطه همین کلمه اولین یا نخستین، هیچ سازمان ، نهاد ، شرکت یا وزارتخانه ای قبل از من این کار را انجام نداده است.

اما همین چند وقت پیش من با جشنواره ای آشنا شدم که در نوع خودش نخستین بود بدون آن که نام اولین را با خودش یدک بکشد. همین نداشتن نام اولین مرا کنجکاو کرد تا در باره آن بیشتر بدانم.عنوان جشنواره"جشنواره ملی طراحی بسته بندی با رویکرد صادرات " بود که در سه موضوع خرما، پسته و شکلات و شیرینی برگزار شد. رئیس ستاد برگزاری آن یعنی رضا نورائی که خود از افراد صاحب نام در این حوزه به شمار می رود چون صاحب امتیاز و مدیر مسئول نشریه تخصصی بسته بندی است  پاسخ کنجکاوی مرا در غروب جلسه داوری چنین داد:  تا آنجا که من مطلع هستم چنین جشنواره ای در کشورمان برگزار نشده است. یعنی نقش طراحی و گرافیک در بسته بندی آن هم  در قالب جشنواره تا امروز از نظرها پنهان مانده بود. اتحادیه صادر کنندگان خدمات صنعت چاپ ایران با همکاری ماهنامه بسته بندی پیش قدم شدند و با مشارکت و پشتیبانی جمعی دیگر حرکت را آغاز کردند. ما چند هدف از این کار داشتیم که در فراخوان جشنواره به آن اشاره کرده ایم. برای ما مهم این بود که طراحی و گرافیک این حوزه را بهتر به جامعه معرفی کنیم تا این بخش از کار بهتر دیده شود. گفتیم عنوان اولین را برای خودمان انتخاب نکنیم ،زیرا امکان دارد ما نتوانیم دومین آن را برگزار کنیم. ما به اندازه توان خودمان تلاش می کنیم و می کوشیم راه را باز کنیم. حالا اگر دیگران آمدند و این راه را ادامه دادند ما نیز بسیار خرسند خواهیم شد. حتی دیگران اگر بیایند و عنوان اولین را بر خود بگذارند و بعد هم بتوانند این راه را ادامه بدهند و به لطف پروردگار تا دهمین و بیستمین وبالاتر از آن هم بروند ،ما خرسند هستیم که این بخش از صنعت بسته بندی به جامعه خودمان معرفی شده است. صد البته آنان که اهل فن هستند و خبره این راه، در آن زمان خود جایگاه و نقش جشنواره ما را به قضاوت خواهند نشست.

راستی چقدر خوب بود اگر مسئولان و برنامه ریزان جشنواره ها و کنفرانس ها و سمینارها در این کشور به تیتر انتخابی خودشان فکر می کردند و با درایت بیشتری پا به عرصه می گذاشتند.راستی ! شما چند تا از این اولین ها می شناسید که دیگر دومین نداشتند؟مردم ، خود بهترین داوران عرصه های کار مسئولان هستند.

 

یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386 ساعت 08:21
  طرف مدیر , معاون یا صاحب پست و مقام باشد همه اورا تحویل می گیرند. اما اگر یک کارگر ساده باشد کمتر کسی برایش تره خرد می کند. فروردین چند سال پیش بود که اوستا اسماعیل بنا یا به قول همکارانش "اوس اسمال" دار فانی را وداع گفت و برای همیشه روی در نقاب خاک کشید. آقا مهدی مدیر روابط عمومی که خودش در ماموریت بود در یک تماس تلفنی با مسئول دفترش گفت: یک تاج گل سفارش بده و یک پلاکارد هم بنویسید و در محل برگزاری ختم نصب کنید. پنج نفر از بچه ها هم به نمایندگی از جمع همکاران به مجلس ختم بروند.

او خودش در ماموریت بود . اگر در تهران حضور داشت حتما خودش هم می رفت. آقا مهدی از آن مدیرانی است که برای همه احترام قائل است. مهم نیست طرف مدیر باشد یا نباشد. او با همه یکسان برخورد می کند. برای مدیر دستگاه همان سفارش و توصیه را دارد که برای یک کارگر ساده انجام می دهد. لحظه ای که او تلفنی با مسئول دفترش صحبت می کرد ,من هم بر حسب اتفاق آنجا بودم. براستی چند مدیر و صاحب پست و مقام را سراغ دارید که کارگر ساده با مدیر عامل دستگاه برایش یکسان باشد؟

شنبه 11 اسفند ماه سال 1386 ساعت 10:30
چندی پیش برای تدوین و نگارش کتابی از سلسله کتاب های "آرمان المپیک و پارالمپیک" با مختار نورافشان قهرمان پرتاب دیسک و وزنه معلولان جهان تماس گرفتم .بعد از گرفتن اطلاعات اولیه با هم کمی گپ زدیم.
به او گفتم : مختار نورافشان بیش از یکصد مدال با ارزش روی سینه باصلابت خود دارد.
گفت:بلندترین ساختمان های دنیا که چشم ها را خیره خود می سازند،تکیه بر پی و زیربنای خود دارد. مردم موفقیت های ظاهری و بیرونی ما را می بینند.اما من می دانم که این همه موفقیت بدون خانواده به دست نمی آید. کدام ورزشکار قهرمان را سراغ دارید که توانسته باشد بدون آرامش روحی روی سکو برود؟ من یک سوم عمر ورزشی ام را در اردو، مسابقه و سفر بوده ام. اگر حمایت های تک تک اعضای خانواده ام نبود، من مختار نورفاشان امروز نبودم. پایه تمام موفقیت های من خانواده است. اگر هر کاری برای همسرم و خانواده ام انجام بدهم باز هم بدهکار آنها هستم. یک قهرمان همیشه بدهکار خانواده اش هست. اگر مدال های قهرمانی جبران پذیر است،پس زحمات، تلاش ها و همراهی های همسر را هم می توان تلافی کرد.
چقدر خوب است که همه چهره های موفق جامعه ما قدردان زحمات تلاش هایی باشند که دیگران برای آنان انجام داده اند.
پنجشنبه 9 اسفند ماه سال 1386 ساعت 19:33

    اوایل تابستان 1373 بود که بازهم منتظر شنیدن خبرهایی خوش از آن سوی مرزهای کشورمان بودیم.بچه های المپیاد ریاضی که به کشور هنگ کنگ سفرکرده بودند،دوباره برای ایران موجب افتخار و سربلندی شدند.یک روز مانده به بازگشت دانش آموزان تیم المپیاد ریاضی ،بر حسب اتفاق منزل یکی از آنها را پیدا کردم.فرصت خوبی بود تا پیش از آمدن دانش آموزان با خانواده یکی از آنان گفتگو کنم،بنابراین به منزل آقای مازیار رامین راد رفتم،دانش آموزی که بالاترین امتیاز المپیاد ریاضی را به همراه یک مدال طلا برای کشور به ارمغان آورد.وقتی سر صحبت را با مادر مازیار باز کردم و از او خواستم در باره خصوصیات فرزندش بگوید،جنین گفت:در مرحله دوم المپیاد ریاضی مازیار و بقیه دوستانش به شیراز رفتندتا همراه دیگر دانش آموزان برگزیده مرحله اول به رقابت بپردازند.وقتی مسابقه به پایان رسید و نتایج را اعلام کردند،مشخص شد مازیار به مرحله نهایی راه یافته و به عنوان یکی از دانش آموزان برتر این مرحله میتواند ،بدون کنکور به دانشگاه برود.وقتی با ما تماس گرفت و این خبر را داد ،همگی خوشحال شدیم.می خواستیم با مازیار قرار بگذاریم هنگام بازگشت آنها به فرودگاه برویم و از او و دیگر اعضای تیم استقبال کنیم. در همین لحظه مازیار به من گفت،مادر اگر میخواهید به فرودگاه بیایید باید برای همه دوستانم دسته گل و شیرینی بیاورید.چون چند نفر از آنها نتوانستند نمره لازم را بیاورند و به مرحله بعد راه پیدا کنند ،ممکن است کسی برای آنان دسته گل نیاورد .من دلم نمیخواهد آنان را ناراحت و افسرده ببینم .یا برای همه ما یکسان گل و شیرینی بیاورید و یا اینکه اصلا به فرودگاه نیایید.من خودم از فرودگاه به خانه می آیم.

مادر مازیار همانطور که حرف میزد ،اشک شوق در چشمانش جمع شده بود .از ایشان پرسیدم، چطور از موفقیت مازیار در هنگ کنگ باخبر شده است.درجوابم گفت: وقتی امتحان بچه ها تمام شد و نتیجه مازیار را دادند ،او با منزل تماس گرفت و گفت:مادر من الحمدا... توانستم 41 امتیاز بگیرم .من از او پرسدم یعنی مدال طلا میگیری؟ مازیار دوباره گفت:مادر مدال من مهم نیست ،دعا کن امتیاز کل دانش آموزان ایرانی بالا برود تا کشورمان در بین سایر کشورها بدرخشد.درحالی که از شوق می گریستم به مازیار گفتم :باشد مادر، امیدوارم همگی شما موفق باشید. مازیار موفق شده بود از 42 امتیاز المپیاد جهانی ریاضی 41 امتیاز را بدست آورد. او همچنین موفق به دریافت مدال طلا شده  بود.

اگر ما به کوچکترین موفقیتی دست پیدا کنیم ،دلمان میخواهد همه عالم و آدم بدانند،اما انسانهای خودساخته ، این گونه نمی اندیشند. وقتی در امتحان پیروز میشوند به فکر روحیه دوستان هم هستند.چه کسی بدش می آید در بازگشت موفقیت آمیز از یک سفر از او استقبال شود؟اما مازیار و امثال او تنها به خود نمی اندیشند. آنها از این لحظه های زودگذر به راحتی و با شناخت کامل میگذرند تا دوستی های باارزش و صمیمانه آنان همچنان پایدار بماند.

دوشنبه 6 اسفند ماه سال 1386 ساعت 12:02
  با خشم و عصبانیت قدم به درون اتاقی گذاشت که من هم آنجا نشسته بودم.از وضعیت غذا و ناهار اداره اش گله مند بود.یکی دیگر از افراد داخل اتاق رامخاطب قرار داد و گفت : کیفیت غذا آن قدر بد است که من امروز ناچار شدم غذای خودم را جلوی گربه بگذارم. یک گربه دور و بر محل کارمان می چرخد که من ترجیح دادم این غذا را جلویش بگذارم و خودم نان و پنیر بخورم.حتی بعید می دانم که گربه هم آن غذا را خورده باشد.

   آن که مخاطبش بود دنباله حرفش را گرفت و گفت : من خودم بارها اعتراض کردم و حتی یک بار نامه نوشتیم و امضا جمع کردیم ولی وضعیت همان است که هست.دوباره نفر اول گفت : فکر می کنم مسئولان این اداره خودشان غذای دیگری می خورند که از حال و روز غذای کارکنان خبر ندارند.

به هر حال این گپ و گفت میان آن دو همچنان ادامه داشت.من خودم همیشه از منزل غذا می برم. به یکی از آن دو نفر هم همین پیشنهاد را دادم ولی انگار برایش جالب توجه نبود. در لابلای صحبت هایی که با هم داشتند نفر اول که خودش باب صحبت را گشوده بود یک نیمچه پیشنهادی را مطرح کرد که دنبالش را هم نگرفت. حرفش این بود که بیاییم چند روز همگی غذای اداره را مصرف نکنیم. بالاخره شرکت طرف قرارداد سازمان وقتی غذا روی دستش ماند خودش به فکر می افتد.

   او در واقع حرفی را زد که تا حدی من در ذهنم داشتم.من هم معتقدم مردم ما چیزی به اسم نه گفتن   را بلد نیستند. شیر و تخم مرغ و گوشت و پنیر که گران می شود تازه آدم ها بیشتر به تکاپو می افتند. در حالی که اگر از خریدن آن کالاها امتناع کنند بالاخره یک اتفاقی خواهد افتاد. شاید برای بهبود کیفیت غذای آن اداره هم باید از چنین روشی بهره گرفت. اما جالب است همه ی آنهایی که اعتراض دارند و کیفیت غذا را نامطلوب می دانند، همچنان از همان غذا نوش جان می کنند و فقط به آشپز و سایر دست اندرکاران طبخ غذا نفرین می کنند.راستی شما فکر می کنید اگر دو یا سه هفته این آدمها از آن غذا استفاده نکنند و خودشان از منزل غذا بیاورند و یا روش دیگری را برای رفع گرسنگی نیمروز برگزینند چه نتیجه ای حاصل می شود؟

دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386 ساعت 08:16
    پیش از ظهربود .بعد از یک هفته حضور در سوریه ,راهی فرودگاه دمشق شدیم. نزدیک پنج یا شش ساعت و یا شاید کمی بیشتر در فرودگاه معطل مانده بودیم تا کارها هماهنگ شود و ما بتوانیم به ایران برگردیم. این سفر جایزه جشنواره مطبوعاتی من بود. سال 77 من در جشنواره مطبوعات در رشته تیتر رتبه دوم کشور را کسب کرده بودم. جایزه نفر اول سفر حج و نفر دوم سوریه بود. مدت زیادی در فرودگاه مانده بودیم. در آن سالن که ما حضور داشتیم خبری از فروشگاه یا کافی شاپ نبود. ماه مرداد و گرما و تشنگی با هم جور بود. آب هایی که در شیر های آنجا جریان داشت غیر قابل آشامیدن بود. خیلی ها تشنه بودند. یکی از همسفران من منصور حسینی خبرنگار آن روز روزنامه سلام بود. ما کنار هم نشسته بودیم. در فاصله 10 –12 متری ما چند نفر ایرانی غیر از اعضای کاروان ما روی مبل های سالن نشسته بودند. آنها هم مثل ما فارسی حرف می زدند . ایرانی بودند. از حرف هایشان فهمیدیم که از لبنان آمده اند. ظاهرشان نشان می داد که مسافر معمولی و عادی نیستند. یعنی برای گردش و تفریح به آنجا نرفته اند. از اسباب و وسایلشان می شد فهمید در این مسیر چند باری است که رفت و آمد دارند. حدود 3 یا 4 بطری بزرگ آب آشامیدنی همراه آنان بود. من و منصور حسینی با هم چند باری در مورد آب خوردن صحبت کردیم. طوری که یقین داشتیم آن افراد به راحتی متوجه حرف ما شده اند. اما هیچ عکس العملی از خودشان نشان ندادند. انگار نه انگار که حرف های ما را شنیده اند. غیر از ما خیلی از مسافران دیگر هم تشنه بودند و این معطلی آنان را هم کلافه کرده بود. آن 2-3 نفر با 4 بطری آب عین خیالشان نبود. در همین فاصله که ما با هم حرف میزدیم , ناگهان کسی از پشت سرما دستی به روی شانه من زد . و بلافاصله یک شیشه آب کوچک را به ما تعارف کرد. وقتی به پشت سرم نگاه کردم تا بدانم این بطری آب از جانب چه کسی به ما تعارف می شود ,خانمی غیر محجبه را دیدم که بچه ای در آغوش داشت. من ابتدا به فارسی تشکر کردم. اما او متوجه نشد. به محض خروج اولین کلمات از دهانش متوجه شدم ایرانی نیست. ابتدا به عربی و سپس انگلیسی از او سپاسگزاری کردم. خواستم شیشه آب را به او پس بدهم ولی او نپذیرفت و با حرکاتش به من فهماند که من متوجه تشنگی شما شده ام و این بطری را دادم تا از آن بنوشید. من هم آن بطری را گرفتم و درش را باز کردم و فقط 2-3 جرعه از آن نوشیدم. چون لیوانی در اختیارم نبود و میخواستم دوباره بطری را به او برگردانم ,بنابر این طوری از بطری نوشیدم که هیچ تماسی با دهانم پیدا نکند. منصور حسینی هم همین کار را کرد. و بعد بطری را در حالی که هنوز بیش از نیمی از آن آب داشت به آن خانم برگرداندم. او اصرار داشت بطری نزد ما بماند. ولی من آن کودک را نشانش دادم و به او با زبان بی زبانی فهماندم که شما بچه دارید و به این آب بیشتر از ما نیاز دارید. بعد هم از او تشکر کردم. ما نمیدانستیم گه حداقل 5-6 ساعت در فرودگاه معطل خواهیم شد والا با خودمان آب آشامیدنی می آوردیم.

ما فقط 2 یا 3 جرعه از آن آّب نوشیدیم چون می دانستیم به محض ورود به هواپیما هم آب هست و هم شام می دهند.اما برای من حرکت آن خانم که به زبان ما هم آشنایی نداشت خیلی جالب بود. او در حالی که خودش بچه کوچکی به همراه داشت از حرکات ما متوجه عطش و تشنگی ما شد . این در حالی بود که من اصلا متوجه او نبودم. زیرا درست پشت سرمان نشسته بود و من او را نمی دیدم. در همان حال آن ایرانی ها که ظاهر اسلامی هم داشتند در همان نقطه حاضر بودند و من اطمینان داشتم صحبت های ما را به راحتی متوجه می شدند. 4 بطری بزرگ آب آشامیدنی تا ساعتی دیگر به هیچ کارشان نمی آمد. اما دریغ از یک تعارف به ما و سایر مسافران. حرکت و رفتار آن خانم که هیچ پوشش درستی هم نداشت بیشتر از هر چیز دیگری برایم ارزشمند بود. رفتار او بیشتر مرا تحت تاثیر قرار داد تا آن به اصطلاح هموطنان که ظاهر اسلامی هم داشتند. آن لحظه از خودم به عنوان هموطن آن آدمها خجالت کشیدم. یادمان باشد که رفتار و عملکرد ما می تواند بهترین تبلیغات را برای جذب دیگران داشته باشد. سالهاست حرف می زنیم و شعار می دهیم اما چقدر توانستیم نسل جوان یا نوجوان کشور خودمان را جذب کنیم؟ خارجی ها و دیگران پیشکش ما. شاید به نظر شما این حرف ها کم ارزش باشد. ولی خیلی کارهای دیگر و بزرگ از همین نکات کوچک شکل می گیرد. شاید شما هم چنین تجربه هایی را داشته باشید.

یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386 ساعت 10:57
همه ما خواهیم رفت،یکی زودتر و یکی دیرتر.وقتی که رفتیم اگر میسر باشد یک مجلس ختم و اگر خیلی تداوم پیدا کند در اولین سالگرد مجالس یادبود خاتمه می یابد.از اولین مجلس تا آخرین برنامه تعداد افرادی که حضور پیدا می کنند به تدریج کم می شود.البته این یک چیز غریبی نیست. زیرا خودمان هم معمولا برای تمام مجالس و مراسم های دیگران حتی نزدیکان تا این حد حضور پیدا نمی کنیم. ام برخی آدمها پس از مرگ هم خوش سعادت و با توفیق هستند و همچنان به دیگران خیر می رسانند. یکی از این افراد شادروان فاطمه طالقانی بانوی انجمن دیابت و همسر دکتر اسدالله رجب رییس انجمن دیابت ایران است. آن روزها که بود همیشه سعی داشت از درد و رنج بیماران به ویژه کودکان و نوجوانان به هر طریق بکاهد.وقتی هم که رفت یادداشت هایش و تجربه هایش را همچنان دوستدارانش در نشریه انجمن دیابت جاپ می کنند تا باز هم مردم و بیماران از علم و دانش او در مسیر برخورداری از یک زندگی مطلوب و با نشاط  بهره مند باشند. هر سال در مرداد ماه همسر و خانواده اش برای او یک سالگرد پر برکت و استثنایی برگزار می کنند. بر خلاف معمول مراسم های سالگرد که تعداد شرکت کنندگان کمتر از مجلس ختم و سوم است ، مراسم های سالگرد این بانو پر جمعیت است. دکتر رجب که خودش هم انسانی بسیار شریف و والا و پزشکی نوع دوست و مردمدار است هر سال مراسم سالگرد همسرش را در یک شب جمعه که امکان حضور بیشتر افراد باشد در قالب یک برنامه علمی و آموزشی برای دیابتی ها برپا می کند.در این برنامه از متخصصان دعوت می کند تا هر کدام در رشته های مختلف نظیر تغذیه، روانشناسی ،غدد و سایر رشته های علمی تازه ترین دستاورد های علمی و روز دنیا را در اختیار مردم و حاضران قرار دهند.من این توفیق را داشتم که طی این جند سال تقریبا در تمام برنامه های مربوط به سالگردبانو فاطمه طالقانی شرکت کنم.امسال هم که این برنامه مثل چند سال اخیر در حسینیه ارشاد برگزار شد نه تنها تمام سالن پر از جمعیت بود بلکه بسیاری سرپا ایستاده بودند و از برنامه ها استفاده می کردند.هر سال تازه ترین مطالب علمی به مردم در این برنامه عرضه میشود. پزشکان گرانقدری همچون دکتر رجب ، دکتر نیکوسخن ،دکتر کیمیاگر ،دکتر جلالی و متخصصانی دیگر با حضور در این مراسم آخرین اطلاعات مورد نیاز دیابتی ها را در اختیار آنان قرار می دهند.

راستی شما تاکنون مراسم زیبایی  مثل این برنامه را دیده بودید ؟ آدم خودش در ظاهر نباشد ولی از برخی زندگان بیشتر برای مردم منفعت داشته باشد؟ روحش شاد و یادش همواره جاوید.

شنبه 27 بهمن ماه سال 1386 ساعت 13:20

 هرهفته یک مصاحبه در صفحه دیدار هفته نامه روز هفتم داشتم. قرار بود با دکتر اردشیر شیخ آزادی رییس تالار تشریح پزشکی قانونی آن وقت هم گفتگو داشته باشم. ساعت 8 صبح به پزشکی قانونی در خیابان بهشت رفتم. هنوز دکتر نیامده بود. من در تالار قدم می زدم. ساعت 8:15 دکتر رسید و با هم وارد تالار شدیم. دکتر لباس مخصوص را تن کرد و من بند های پشت لباسش را بستم. کامران فریدونی هم برای عکاسی آمده بود. همانطور که گرم صحبت های اولیه بودیم, چشمم به ساعت اتاق تشریح افتاد.ساعت 11:40 دقیقه را نشان می داد و ثانیه شمار درجا می زد. ساعت خودم 8:20 صبح را نشان می داد. به دکتر که سرگرم کار بود گفتم: انگار اینجا زمان هم می میرد. دکتر پرسید:چطور؟ ساعت روی دیوار را نشانش دادم و گفتم :نگاه کنید و ببینید ساعت الآن چند است. دکتر لبخند سردی روی لبانش نقش بست و گفت: تو به چه چیزهایی دقت می کنی. من که هر روز اینجا هستم متوجه این ساعت نبودم.

از دکتر سوالات مختلفی پرسیدم که در آن شماره نشریه چاپ شد. یکی از سوال و جواب هایی که به یاد ماندنی بود را برایتان می آورم.

پرسیدم: در هر شغل و حرفه ای لذتی هست . آیا در این حرفه از نظر شما لذتی وجود دارد؟

پاسخ داد: من از کسانی دفاع می کنم که دیگر قدرت دفاع از خودشان را ندارند. وقتی کسی کشته می شود و معلوم نیست چگونه از دنیا رفته ,نظریه من و همکارانم میتواند در این زمینه مفید و موثر باشد. وقتی تشخیص من باعث می شود تا قوه قضاییه حق یک مقتول را از قاتل بگیرد , از داشتن این حرفه لذت می برم. من وکیل مدافع مرده ها هستم. کسانی که دستشان از دنیا کوتاه شده و دیگر قدرت دفاع از حق خود را ندارند. 

چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386 ساعت 13:47
     چند روز پیش از نصب ایستگاه های مسقف خطوط BRT,از خیابان وصال وارد ایستگاه شدم تا با اتوبوس به طرف میدان امام حسین(ع) بروم. ناگهان در مسیر مقابل,صدای داد و فریاد خانمی توجه مرا جلب کرد. آن خانم راننده اتوبوس مورد نظرش را خطاب قرار داد و گفت: من که داخل ایستگاه ایستادم. شما هم که جا دارید,پس چرا در را باز نمی کنید سوار شویم؟ راننده اتوبوس هیچ عکس العملی نشان نداد. انگار حرف آن خانم را نشنید. زن دوباره با صدای بلند تر حرفش را تکرار کرد. اما هیچ نتیجه ای حاصل نشد. آن زن بلافاصله خودش را به جلوی اتوبوس رساند. او رفت و مقابل ماشین ایستاد. در واقع به بدنه جلوی اتوبوس تکیه زد و ثابت ماند. مردم داخل خیابان هم فقط او را نگاه می کردند. راننده هم که احساس کرده بود نمی تواند با این خانم جر و بحث کند,ماشین را خاموش کرد و بی خیال پشت فرمان نشست. وقتی سر و صدای مسافران درآمد، چند نفر از خانم ها پا پیش گذاشتند و شروع به حرف زدن با آن خانم مورد نظر کردند. تا لحظه ای که من در ایستگاه بودم ،آن اتوبوس هم متوقف بود. من نمی دانم که بالاخره کدامیک توانستند حرف خود را به کرسی بنشانند. اما هرچه که بود، دفاع آن زن از حق خودش ارزشمند بود. کاش همه جا یادمان باشد که حق دادنی نیست،آن را باید گرفت.منظورم حق است، آشوب و بلوا را با این قضیه اشتباه نگیرید.
سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386 ساعت 10:48
  پس از اعلام اسامی برگزیدگان آزمون سراسری سال 1372 ، هنگام تنظیم خبرها برای درج در مجله ، مطلب جالبی به دستم رسید. خبری که نشان از پشتکار و عزمی استوار برای غلبه بر مشکلات در آن نهفته بود. خبری که حکایت از دوراندیشی یک دانش آموز ارزشمند این سرزمین می کرد. خبر این بود : "یک دانش آموز 17 ساله اهل زواره اصفهان رتبه اول نخستین مرحله آزمون سراسری دانشگاه ها را در رشته علوم تجربی کسب کرده است .دانش آموزی که سه سال دوره دبیرستان را با معدل بالای 90/19 پشت سر گذاشته و در سال دوم دبیرستان عنوان چهارم کشور را به خود اختصاص داده است . به دنبالش رتبه اول کنکور آن هم بدون شرکت در کلاسهای کنکور و تقویتی.

  از آن بالاتر این بود که دانش آموز مذکور از رفاه تحصیلی و اقتصادی خاصی برخوردار نبوده است. او در دیدار با یکی ار مسئولان استان اصفهان تنها خواسته بود،دبیرستان محل تحصیلش را بازسازی کنند.دبیرستانی که حالت مخروبه پیدا کرده بود.او  تقاضای بازسازی و تعمیر دبیرستانی را کرد که دیگر خود نیازی به آن نداشت. من بر اساس این خبر سرمقاله آن شماره مجله کیهان علمی را نوشتم.به راستی اگر ما هم جای او بودسیم چنین میکردیم؟اگر موفقیتی این چنین را که آرزوی بسیاری از جوانان است کسب می کردیم ،این گونه فروتنانه از خواسته های شخصی خود به خاطر دیگر دوستان میگذشتیم؟یا اینکه از مقامهای مسئول بهترین امکانات رفاهی و تحصیلی را تنها برای خویش طلب می کردیم؟ راستی اگر شما به جای او بودید چه میکردید؟ دور از انصاف است که صاحبان چنین تفکری را ستایش نکنیم . باشد که ما هم در موقعیت های برتر زندگی ، مردم دوست باشیم و رضایت خدا را و لبخند دیگران را بر خواسته خویش ترجیح دهیم.

   1      2    >>