نگاه من،زندگی ما

این احساس من است از هزاران رویداد تلخ و شیرین که در جهان هستی ثبت می شود

نگاه من،زندگی ما

این احساس من است از هزاران رویداد تلخ و شیرین که در جهان هستی ثبت می شود

آقا میشه منو ببری اون طرف خیابون ؟

    این پا و آن پا کردنش از همان دور توجه مرا به خود جلب کرد. از کیف و کتابی که در دست داشت معلوم بود بچه مدرسه ای است.حدود 8 یا 9 سال بیشتر نداشت. مرتب این طرف و آن طرف خیابان را نگاه می کرد. ترافیک خیابان معمولی بود. وقتی کنارش رسیدم,از پسرک پرسیدم: دنبال کسی هستی؟ چیزی تو را نگران کرده؟ با آن چهره کودکانه اش تبسمی کرد و گفت: آقا میشه منو اون طرف خیابون ببری؟ گفتم: چرا نمیشه. بعد هم دستش را گرفتم و با هم به آن طرف بلوار کشاورز رفتیم. آن طرف که رسیدیم,پسرک لبخندی زد و با سرعت از من دور شد. بعد دوباره به جای قبلی خودم در این طرف خیابان برگشتم و به راهم ادامه دادم.

     غروب که به خانه آمدم,پسرم از مدرسه برگشته بود. اغلب اوقات همسرم او را از مدرسه به خانه می آورد. از پسرم پرسیدم: بابا امروز هم مامان دنبالت آمده بود؟ خندید و گفت: نه من خودم آمدم. دوباره گفتم:چطوری از دو تا خیابون رد شدی؟ جواب داد: مادر یکی از بچه ها منو از خیابون رد کرد و بعد من هم خودم به خونه آومدم.

      این ماجرا خیلی ساده و کوچک به نظر می رسد اما هیچ وقت از ذهن من پاک نمی شود. ماجرای آن روز یادآور این ضرب المثل است که می گویند: از هر دست که بدهی از همان دست هم خواهی گرفت.

نظرات 1 + ارسال نظر
نیره نورالهدی دوشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 10:09 http://www.mc-dastan.blogfa.com

سلام:آری این قانون این دنیاست...به هر دست بدهی از همان دست می گیری...ممنون از نگاه تیز بینانه تان به اتفاقات ساده اما پر از پند اطراف تان...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد