وسط جلسه تلفن همراهم به صدا درآمد. آن طرف خط یکی از بهترین دوستانم بود. ناچار بودم خیلی آهسته حرف بزنم. از من خواست اگر امکان دارد از جلسه بیرون بروم تا بتوانیم راحت تر با هم صحبت کنیم. بیرون که آمدم گفت: علیرضا و امیرحسین عکس دارند؟ پرسیدم چه جور عکسی و برای چه کاری؟ فرصت نداد سؤال بعدی را مطرح کنم. بلافاصله گفت: اسمتان را برای سفر کربلا نوشته ایم. شما برای زیارت کربلا دعوت شده اید. فردا صبح این مدارک را برسان تا ترتیب کار را بدهیم. پرسیدم: هزینه این سفر چقدر است و چطور باید پرداخت کرد؟ جواب داد: نگران نباش، کسی که جواز این سفر را امضاء کرده، فکر همه جا را هم کرده است. بخشی از هزینه این سفر را قبل از سفر می پردازید، بقیه را هم اقساط به حساب می ریزید. گفتم" شما هم که انشاء ا... هستید؟ گفت: اگر خدا بخواهد من، شما و یکی دیگر از دوستان با خانواده هستیم.
از آن ساعت تا لحظه اعزام به عتبات حس و حال عجیبی داشتم، یک عمر در آرزوی این سفر بودم. هربار کسی عازم می شد، من حسرت می خوردم. بارها برای این سفر قدم برداشتم اما انگار هنوز دعوت نامة ما امضاء نشده بود. حالا این دعوتنامه را برای جمع خانوادة ما صادر کرده بودند. بالاخره لحظه موعود در زمستان ۱۳۸۲ فرا رسید. مشتاقان زیارت بارگاه ملکوتی و سید و سالار شهیدان سر از پا ناشناخته سوار بر مرکب عشق شدند. یک مجموعه متنوع ،اهل کاروان را تشکیل می داد.
نیروی خدماتی، کارگر ساده، نگهبان، کارمند اداری، کارشناس، مدیر و خلاصه از هر طبقه اجتماعی در این جمع حاضر بود. ۶ کودک هم در قلب کاروان حضور داشتند. اما ستون خیمه این کاروان خودش همراه ما نیامد. هر شخص دیگری بود رضایت نمی داد از اعتبار و شخصیتش خرج کند، قافله ای را روانه سازد، اما خودش اینجا بماند. حتی از اهل خانواده اش هم کسی را روانه نکرد. او که باعث و بانی این سفر بود می توانست چند سهمیه را برای خودش نگه دارد. هیچکسی هم معترض نمی شد. اما چنین نکرد و کاروان راهی عتبات عالیات شد.
شگفتا و عجبا که آن سید جلیل القدر نیامد، اما در همه جای این سفر حضور داشت. بارها به چشم خود دیدم که در صحن و سرای سیدالشهداء (ع)، ابوالفضل العباس (ع)، بارگاه مولای متقیان، حرمین شریفین کاظمین و عسگریین و جوار قبور مطهر سلمان فارسی و جابربن عبدالله انصاری در مدائن به نماز ایستاده است. توفیق حضور در هر مکان مقدسی را که پیدا می کردیم، او هم کنار ما بود. نه تنها خودش، بلکه خانواده اش، والدینش و حتی دو برادر شهیدش سیدضیاء و سید مجید هم آنجا بودند. یکی نماز می خواند. دیگری زیارت می کرد. سومی آرام آرام اشک می ریخت و آن یکی در فاصله یک هفته تا محرم الحرام در بین الحرمین سینه می زد. خلاصه هرکدام به ثوابی مشغول بودند. شگفت آور بود دیدن بزرگ مردی که نامش در گذرنامه جمعی ظاهری کاروان دیده نمی شد، اما در یکایک اماکن مقدسه و متبرکه حضور پیدا می کرد. او با ما بود تا این سفر رویایی به پایان آمد.
چند ماه گذشت. بار دیگر دوباره همان دوست عزیز و نازنین من تماس گرفت. این بار یک خبر مسرت بخش دیگر. پرسید: گذرنامه ات حاضر است؟ با این تصور که یک مأموریت اداری در پیش داریم، پاسخ مثبت دادم. دوباره پرسید: بچه ها هم گذرنامه دارند؟ گفتم: همین چندماه پیش برای آنها هم گذرنامه گرفتم. راستی چه خبر است؟ نفس در سینه ام حبس شده بود که ادامه داد: اسم شما برای سفر به مکه و مدینه نوشته شده است. اگر خدا بخواهد در ماه رجب یا شعبان زائر بیت الله الحرام هستید.
این را که گفت میان من و او یک سکوت معنادار فاصله افتاد. نه زبانم قدرت تکلم داشت، نه توان شنیدن داشتم و نه دیگر، چیزی را احساس می کردم. نمی دانم در این فاصله او حرفی زد یا نزد. من فقط از این جمله به بعد یادم هست که گفت: تعدادی از همان بچه هایی که باهم به کربلا رفتیم در این کاروان هستند. اینجا هم نیازی نیست پول سفر را یکجا بدهید. بخش کمی از هزینه ها را تا چند وقت دیگر همراه با این مدارک تحویل بدهید.
آری یک سفر دیگر آغاز شد. این بار هم آن سید بزرگوار که باعث و بانی این سفر بود و به خاطر جمعی دیگر از اعتبار، آبرو، شخصیت و مرام والای خود مایه گذاشت، کنار کشید. معتقد بود یک نفر عاشق دلسوخته هم بتواند به جای من، همسرم، فرزندانم و یا پدر و مادرم برود، باز یک نفر است. دوباره یک کاروان متنوع تشکیل شد و این بار هم، همان شش کودک در جمع قرار گرفتند. آنان این بار به عنوان زائران اباعبدالله (ع) به زیارت پیامبر گرامی اسلام (ص) می رفتند. لحظاتی قبل از پرواز، سید بزرگوار ما آمد تا جمع را بدرقه کند. برای آخرین بار یادآوری کرد و گفت: یادتان باشد کجا می روید. این که چقدر هزینه می کنید و هتل شما چند ستاره است به هر حال تا دو هفته دیگر تمام می شود. تنها دغدغه تان زیارت، نماز و دعا باشد. یک التماس دعا و سفر آغاز شد.
این مرتبه اول نبود که آن عزیز یگانه راه سفر را برای دیگران هموار می ساخت و خود به ظاهر در ابتدای جاده می ایستاد و نظاره می کرد. بارها زمینه حضور در سفرهای زیارتی را برای افرادی فراهم آورد که شاید به دشواری می توانستند امکان عتبه بوسی اماکن مقدسه را داشته باشند. هم شنیده ام و هم دیده ام افرادی را که اگر چنین امکاناتی در اختیار داشتند، اولویت اول را به خودشان می دادند. اگر بعد از خانواده و بستگان درجه اول جایی می ماند، آن وقت به دوستان فرصت می دادند. دست آخر هم نوبت غریبه ها می شد.
باز هم در این سفر من به چشم خود دیدم که سید فرزانه ما در حرم پاک نبوی به نماز ایستاده بود، در مسجدالحرام طواف می کرد، کنار پنجره های بقیع زیارتنامه می خواند و در مساجد سرزمین وحی، قرآن تلاوت می نمود. این بار هم همسرش، فرزندانش، پدر و مادرش و شهیدین سید ضیاء و سید مجید هم او را همراهی می کردند. هرکدام از ما در هر سفر یک بار مسافر هستیم. اما سید دوست داشتنی ما در عتبات عالیات و عمره مفرده، به تعداد اهل کاروان حضور داشت. سرانجام این سفر هم با همه فرازهایش به پایان آمد و اهل کاروان به شهر و دیار خود بازگشتند.
اینک از جوانان ، میانسالان و کهنسالان زن و مرد این دو کاروان می گذرم و تنها به شش کودکی اشاره می کنم که در هر دو سفر حضور داشتند. از مهرناز، علیرضا، مهدی، هدی، علیرضا و امیرحسین سخن به میان می آورم.
... و حالا
هربار که این کودکان به نماز می ایستند و کعبه را مقابل خویش می بینند؛
هربار که از دریچه عکس و تصاویر تلویزیونی به اماکن زیارتی مکه، مدینه و عتبات سفر می کنند؛
هربار که پس از نوشیدن یک جرعه آب، عبارت زیبای "سلام بر حسین" را بر زبان جاری می سازند؛
هر بار که ...
ای زائر بی گذرنامه، سید محسن گلدانساز! تو در همه آن ثواب ها شریک هستی. اگر هربار ذره ای به میزان عشق و ارادت این کودکان نسبت به حق تعالی، دین مبین اسلام و معصومین بزرگوار افزوده شود که ان شاء الله می شود، تو شریک همه آن ها هستی.
راستی چه کسی بود که آن روز به ما می گفت: این کودکان را چرا با خود به کربلا، نجف، کاظمین، مدائن، مکه و مدینه می برید؟ اینان هنوز خیلی کوچک هستند و چیزی از این سفرها درک نمی کنند. من بارها پاسخ این سؤال را هنگام نوشیدن آب، پخش تصاویر و گزارش های تلویزیونی و اقامه نماز روی سجاده کوچکشان دریافت کرده ام.
چه سعادتمندی تو که دعاهای خیر هزاران محب اهل بیت را بدرقه زندگی دنیایی و آخرتی خویش کرده ای. هر کجا هستی دعاهای این۶کودک بدرقه راهت باد.