همچنان ابرها با سخاوت می بارند و غروب در چشمان آنکه همه چیز را از لطف خدا می داند زیباست.
شب ظاهرش تاریک است اما هنوز مهتاب هست تا راهمان را درکوچه های زندگی گم نکنیم .
هنوز هم ستاره ها هر شب از اوج آسمان به ساکنان کره خاکی لبخند می زنند.
می دانم که چنان سخت است که در وصف نمی گنجد.
باور دارم که در لحظه لحظه های زمان با یاد دلبندهایتان روزگار می گذرانید.
یقین دارم اگر همه مخلوقات و آفریده های دیروز و امروز را هم عطا کنند جای یک بوسه مادر روی گونه های فرزند را نمی گیرد.
اما...
آن که مهر بی همتای مادری را آفرید صبر را هم خلق کرد.
دیروز فرمان داد 9 ماه تحمل کن و درد تولدش را شیرین بپذیر.
امروز امر می کند بر تولد دوباره اش هم شکیبا باش.
آنان که تا دیروز در زمین مهمان تو بودند اینک در آسمان نزد من سکنی گزیده اند.
اگر خوب نظاره کنی هر بامداد با طلوع آفتاب خانه ات را روشن می سازند.
اگر دقیق گوش بسپاری صداهایشان را از پشت آواز گنجشک ها خواهی شنید.
یادشان همچون ابر سخاوتمند در زندگی ات جاری است.
آن مهتاب که هنوز راه بر تو نمایان می سازد چراغی است که من در دستان میوه های دل تو نهاده ام.
هر شب که دلت به سوی آنان پر کشید سربه آسمان من بلند کن و ستاره هایی را که ثناگوی من هستند به نظاره بنشین دردانه هایت را خواهی دید.
آنان مهمان عرش کبریایی من هستند.
من خود خالق تو هستم.
پس یقین بدان از مادر با آنان مهربان تر خواهم بود.
***
وقتی که یادداشت کوتاهم تمام شد برای دقیقه ای خود را جای او گذاشتم. بعد از خود پرسیدم اگر این چند خط را خطاب به تو نوشته بودند چه اتفاقی می افتاد؟ آیا آرام می شدی یا ....
هیچ جوابی برای این سوال نداشتم فقط از خدا خواستم دیگر کسی از من نخواهد چنین چیزی بنویسم.