گفتم: مگر مجبور هستید همان خانه را اجاره کنید. سراغ یک خانه دیگر بروید.
خنده ای از روی ناراحتی کرد و گفت: هر کجا برویم همین است. تازه اینجا برای ما با این درآمد اندک بهترین بود. ما بچه ها هر سال پول روی هم می گذاریم تا مادرمان بتواند اجاره نشین باشد.
دوباره گفتم: خانه شما یا خواهرتان...
گفت: نه، صحبت آنجا را نکن. هر کدام از ما گرفتاری های خاص خودمان را داریم. همسر من ...
دوباره پرسیدم: حالا بالاخره می خواهید چکار کنید؟ اگر صاحبخانه کنار نیامد و پول مورد نظر هم جور نشد، آن وقت....
سرش را پایین انداخت و گفت:آسایشگاه سالمندان.شاید در شرایط فعلی بهترین گزینه باشد. اگر ناچار باشیم باید مادرم را به آنجا بسپاریم. ما همین الآن هم از مخارج زندگی خودمان کم کرده ایم. اگر پارسال در ماه یک بار گوشت می خریدیم حالا باید هر 45 روز یک بار گوشت بخوریم. بقیه موارد زندگی هم به همین نحو است.
متحیر مانده بودم چه راهکاری پیش پای او بگذارم. مردی که یکی از هنرمندان کشور ماست و بچه ها آثارش را بارها به تماشا نشسته اند. کسی که خودش پدر بزرگ است حالا در مورد مادرش به چنین تنگنایی رسیده است. راستی که چه کرده ایم با این اقتصاد بی نظیرمان.افزایش روزافزون آمار حوادث ارتباط مستقیمی با اوضاع و احوال مردم جامعه دارد.اگر فردا این مادر هم به جمع ساکنان خانه سالمندان اضافه شد تعجب نکنید.من پیشاپیش دلیلش را برایتان تشریح کرده بودم.
من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه ی میهمان کش روزش تاریک